My Life سلام.به وبلاگ من خوش آمدید.. امیدوارم لحظات خوبی داشته باشید...(نظر یادتون نره) دختر :من حسودیم میشه.... موقعی که دخترا بهت نگاه میکنن!
پسر :حسودی نکن عزیزم
دختر :چرا؟!
پسر :چون تو چیزی داری که اونا ندارن!
دختر :چی؟
پسر :♥ قلبم ♥
گاهی حس میکنم خیلی خسته ام....یکی بیاد کنارم بشینه و گوش بده... من بگم و اون سکوت کنه... بزاره بگم که زندگیم تا کنون چگونه گذشته....
18 بهار گذشته عمرمو براش شرح بدم...
بعد وقتی خواستم بلند شم و برم... بلند شه و بگه غصه نخور من تا تهش باهاتم دوست!!
این روزا دلم هوس چیزای عجیب و غریب میکنه....
یه جوریم این روزا... سیستم احساساتم قاطی کرده...
احساس تنفر... دوست داشتن... دل بریدن... دل بستن... فراموشی... دلتنگی اونم برای خودم...اصلا یه وضعیه...!!
دوباره قراره چه اتفاقی بیفته و حکمتش چیه نمیدونم...
اینکه قراره تو این روزا دیگه چه چیزی رو بفهمم و چه درس مهمی بگیرم رو نمیدونم...
دلم میخواد دوباره برگردم به اون دورانی که توی چشمم همه چی ساده و دوست داشتنی بود....
یکی بهم گفت غمگینم...نمیدونم چرا اینو گفت...امیدوارم اگه این متن رو خوند حتما بهم بگه...
چه خوبه که میشه اینجا سفره ی دلتو باز کنی و راحت خالی بشی از همه ی اون حرفهایی که گوشه ی دلت سنگینی کرده...
هوس کردم روی تخت دراز بکشم ..دستامو بزارم زیر سرم... خیره بشم به سقف..سوت بزنم و بیخیال از تمام افکار و اتفاقات دنیا...بخودم مرخصی بدم.... بزارم هرچی میخواد بشه....افسووووووس..
دلم خیلی گرفته...خیلی....چرا بعضی آدما بدون اینکه از دل کسی خبر داشته باشن قضاوت و داوری میکنن؟؟؟ چرا بخودشون این اجازه رو میدن؟؟ یه عالمه سوالای بی جواب تو ذهنمه... خوبه که حداقل تو این صفحه میتونم خودم باشم و راحت درد دل کنم... تازگی ها از درددل کردن با آدما میترسم... از اینکه وقتی میخوام دو کلوم صحبت کنم و نمیشه و طرف مفابلم بجای اینکه بهم گوش بده قصه ی خودشو میگه خسته شدم.... خیلی دلم گرفته.... دلم واسه دو دقیقه حرف زدن صادقانه تنگ شده...دلم تنگ شده واسه صمیمیت های فراموش شده....
دلم تنگه واسه کلمه ی دوست!!!!
چشام تازگیا یکم نم میزنه...فک کنم اسم این خیسی چشام گریه باشه.... حتی حس و حال گریه کردن رو فراموش کردم....
اگه اشتباه نکنم یه 2سالی میشی که حتی نخواستم بهش فک کنم چه برسه به اینکه انجامش بدمو خودم رو با گریه خالی کنم....
دلم داره پر میزنه واسه اون روزای گذشته... اون سادگی دل کوچیک و تنهام...
آخه یه اتفاق...یه انتخاب...یه مسیر.. یه تجربه....شایدم اسمش یه اشتباه باشه...آخه تا چه حد میتونه روی زندگی و فکر و روح آدم و از همه مهمتر شخصیت و احساسات انسان تاثیر بزاره...
تا اون جا پیش میره که بعد یه مدت کوتاه بخودت میای و میبینی شدی یه آدم دیگه... یه شخصیت دیگه...
شاید از درون خودت باشی اما حس کنی که عوض شدی و خودت هم این به اصطلاح نقاب رو باور کنی...باور کنی که خودت دیگه خودت نیستی.. یه نقاب از جنس سنگ فقط واسه اینکه دوباره آسیب نبینی....آخه آدما از دل تو چه میدونن که تو رو به سنگ دلی محکوم میکنن؟؟ به مغرور بودن...به هفت خط بودن....
آخه به چه حقی؟؟
از چه چیزا که نگفتم...همشون هم بی سرو ته... ولی خیلی آروم شدم...
آخرین مطالب نويسندگان پیوندهای روزانه ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]()
![]() |
|||
![]() |