My Life سلام.به وبلاگ من خوش آمدید.. امیدوارم لحظات خوبی داشته باشید...(نظر یادتون نره)
پس از آفرینش آدم, خدا گفت:"نازنینم, آدم...! باتو رازی دارم....! اندکی پیشتر آی...!"
آدم آرام و نجیب, آمد پیش.زیرچشمی به خدا نگریست....محو لبخند غم آلود خدا....دلش انگار گریست.
"نازنینم , آدم !... (قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید...!!)..یاد من باش که بس تنهایم!!"
بغض آدم ترکید.. گونه هایش لرزید.
به خدا گفت: "به اندازه ی گلهای بهشت...نه, به اندازه ی عرش...نه, من به اندازه ی تنهاییت, ای هستی من, دوست دارت هستم.....!!
آدم کوله بارش را برداشت.خسته و سخت قدم بر میداشت...راهی ظلمت پرشور زمین...
زیر لبهای خدا باز شنید:" نازنینم, آدم.... نه به اندازه ی تنهایی من...نه به اندازه ی عرش...نه به اندازه ی گلهای بهشت.... که به اندازه ی یک دانه گندم , تو فقط یادم باش...!!" نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب نويسندگان پیوندهای روزانه ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]()
![]() |
|||
![]() |